سربازهاي دوست داشتني
وقتي هوس پياده روي ميكنم ، براي رسيدن به خانه دو مسير بيشتر وجود ندارد . سمت راست خيابان كه نه خانه اي آنجا ديده ميشود نه مغازه اي ؛ فقط يك پادگان و تا دلت بخواهد سرباز كه روبروي كيوسك هاي تلفن بي صبرانه صف بسته اند .
و آنطرف خيابان كلي مغازه و مردهاي سيبيل كلفت و يك عالمه عكاسي مخصوص عروس و داماد كه هميشه روبرويش يك ماشين عروسي هست كه عروس و داماد لبخند زنان مست باده ي عشق! دست در دست هم سوارش ميشوند .
و من هميشه مسير اول را انتخاب ميكنم .
اولين باري كه اتفاقي از آن سمت خيايان ميرفتم ، يكي از همان سربازها وقتي از كنارش رد ميشدم گفت :
“پيشنهاد ما براي شبهاي بعدي : از آن طرف خيابان برو . چون اينجا پر سرباز است ! “
و بعد صداي خنده ي دسته جمعي شان …
و من درست برعكس عمل كردم .
از آن روز به بعد سربازهاي كم مو و دلتنگ خانواده در پياده روي هاي هر روزه ي من سهيم بودند .
هميشه مثل يك شبح از كنارشان رد ميشدم و بي صدا به مكالماتشان گوش ميدادم . بدون اينكه آنها متوجه شوند چقدر ديدنشان برايم جالب و هيجان انگيز است .
………………….
دارم مثل هميشه از كنارشان رد ميشوم ( نميدانم از كنار آنهايي كه هر روز ميبينم يا آدمهاي جديدي هستند . چون هيچگاه بياد ندارم كه چهره ها را خوب بخاطر سپرده باشم . ) كه شرط بندي شان سر “فارس” يا “ترك ” بودن من شروع ميشود.
آنها به حرفهايشان ادامه ميدهندد و من سعي ميكنم سرعت قدمهايم را كمتر كنم تا بتوانم تا آخر مكالماتشان را بشنوم .
آنكه “فارس” بود ميگويد:”مطمئنم فارسه ! باور نميكني از خودش بپرس” و آن يكي در پاسخ به زبان تركي به من ميگويد :”جوابشو بده تا ضايع شه “
و من بي خيال همه ي اينها لبخندي ميزنم و رد ميشوم . درست مثل هميشه …
……………………………………………………
وارد سونا كه ميشوم اولين چيزي كه توجهم را جلب ميكند . تخت هاي چند تكه است ( اسمش را درست نميدانم ) پيشتر به جاي اين تخت هاي پلاستيكي تختهاي چرمي شبيه همانها كه در درمانگاهها هست ، گذاشته بودند .
ديدم حالا كه به اين زودي ها قرار نيست باد آنتاليا و قناري و مارماريس و اينها به كله ام بخورد ، بهتر است بروم ول شوم روي اين تخت ها و حمام لامپ كم مصرف بگيرم .
Imagination هم بد چيزي نيست. ميتواني در يك فضاي بسته و مرطوب دراز بكشي روي تخت و چشمهايت را ببندي و صداي مرغهاي دريايي را خيال كني !
………………………………………….
- اين روزها به طرز وحشتناكي وحشي شده ام . كافيست كسي يك جمله بگويد تا من از حرف زدن با خودم پشيمانش كنم . بعيد نيست اطرافيانم برايم دنبال قفس شير بگردند .
- دارد دراز ترين شب سال مي آيد . از آنهايي كه هر چه قدر بكشي باز كش مي آيد . انگاري خيال تمام شدن نداشته باشد . خواب شب يلدا هم چيز عجيبي است . ميشود كلي عقده هاي كمبود خواب را برطرف كرد . براي اينكه فقط كمي از شبهاي ديگر طولاني تر است!
- وقتي يك روز را با يك دوست قديمي ميگذراني ، از آن دوستهايي كه خيلي نياز نيست برايش جملات را در ذهنت ويرايش كني . خيلي نياز نيست چيزي را پنهان كني .؛ تازه ميفهمي چه قدر چيزهاي خوب هست در اين دنيا . اين را ميشود فقط در چند ساعت فهميد . به همين سادگي …
اگه من اون منی باشم که تو میخوای باشم، که دیگه من من نیست، یعنی منِ خودم نیستم
از بحث كردن با آدمهايي كه مثل من فكر ميكنند ؛ بيزارم با آنها كه در نقطه ي مقابلم قرار دارند بيشتر. وقتي با تمام قدرت ميان حرف يكديگر شيرجه ميزنيم ، تازه مي فهمم ما آدمها هميشه و در هر حالتي در حال اثبات خود هستيم . انگاري كار ديگري نداشته باشيم جز حرف زدن . گفتن و گفتن . با شباهتي فراوان به ضبط صوتي كه قبلاً تمام مكالمات را برايمان ضبط كرده باشند و كار ديگري نداشته باشيم جز پخش صد باره ي آنها.
جديداً متوجه شده ام تنها چيزي كه از آن لذت نميبرم ، بودن با آدمهاست . آدمها همه شبيه يكديگرند . گاهي آنقدر احمق كه فقط ميشود به آنها خنديد و گاه آنقدر عميق و پيچيده كه از تحليل تفكراتشان خسته شد .
شايد اين روزها ديگر دليل انس و الفت غربي ها را با حيوانات خانگي بدانم .
وقتي روزهايت را با يك حيوان سپري ميكني ، تنها چيزي كه به تو آرامش ميدهد اينست كه او “يك حيوان است ” همين ! ميتواني ساعت ها برايش حرف بزني ، تا ميتواني طعنه و كنايه بارش كني و هيچ وقت نگران عكس العمل او نباشي . به هر صورت او يك حيوان است با روحيات خاص خودش و شعور محدودش در مقام يك حيوان . و اين سطح انتظار تو است كه نسبت به موجود مقابلت كاهش ميابد .
انتظار با شعور بودن يا لااقل باشعور به نظر رسيدن .خيلي وقتهاست كه شبها قبل از خواب به غير واقعي بودن خودم در طول روز فكر ميكنم . به زماني طولاني كه با ديگران گذرانده ام و در هيچ ثانيه اي از آن “خود واقعي ام ” نبوده ام .
به چيزهايي كه بي اينكه بدانم ريشه شان از كجاست براي ديگران ساعتها در موردشان حرف زده ام . حرف هايي كه مال من نيست . حرفهايي كه از جايي غير از ذهنم بيرون مي آيند .
از وقتي بياد دارم روند ارتباطاتم با ديگران از اهميت ويژه اي برخوردار بوده . و اين نه به اين دليل كه خود را وابسته ي اين روابط ميدانستم بلكه بيشتر از اين رو بود كه گمان ميكردم درهر رابطه اي آن گوشه ها جايي براي لذت بردن از آن وجود دارد .
اين بود كه هميشه سعي ميكردم از هر رابطه اي به روش خودم لذت ببرم و هميشه خيلي زود زماني براي ترك آن رابطه پيش مي آمد هميشه رابطه اي بود كه ديگر نميشد از آن لذت برد . بايد به حال خودش رهايش ميكردي . ديگر نميشد كاريش كرد.
اين روزهاست كه خيال ميكنم از هيچ رابطه اي لذت نميبرم . يا اگر لذتي هست و نيمچه خنده اي سطحي و زود گذر است . فقط براي دلخوشي كه زود بيايد و زود برود .
درست مثل كودكي كه برود بايستد روبروي ويترين اسباب بازي فروشي ، زل بزند به اسباب بازيها ، بعد لبخند بزند و رد شود و يا مثل بادكنكي كه با هيجان بادش ميكني و همين كه ميتركد همه چيز تمام ميشود.
همين لذت موقت و ناپايداري كه از خوردن يك خوراكي حاصل ميشود و شايد كمي عميق تر و نه آنقدر كه براي هميشه زير دندانت مزه كند .
و اين آن سخت ترين كار است : تعريف خود به شكلهاي مختلف براي آدمهاي مختلف وباز هم همان تلاش بي وقفه براي اثبات خود به ديگران .
همين لبخندهاي مليحي كه ناچاريم در اولين برخورد حواله ي يكديگر كنيم تا هيچ چيز براي مصنوعي بودن كم نداشته باشيم و مني كه هرجا و در برابر هر كسي خود را آنگونه كه لازم است نشان ميدهم تا ثابت كنم موجود انعطاف پذيري هستم .
استاد امروز ميگفت : زندگي همه ما در situation هاي مختلف تعريف ميشود . ميگفت در هر موقعيتي آنگونه اي رفتار ميكنيم كه امكانات آن مكان و يا رابطه به ما اجازه ميدهد .
نميدانم اين يعني انعطاف پذيري يا نه . نميدانم چيز خوبيست يا نه اما هر چه هست براي من يك معنا بيشتر ندارد :فاصله گرفتن هرچه بيشتراز خود واقعيم …
اشك هاي يخي
داريم آرام و بي صدا به هم حق ميدهيم تا هريك به نوبه ي خود رفتارش را زير سوال ببريم .
يكمرتبه هيجان زده ميشوم ، صدايم را بالا ميبرم ، تقريباً داد ميزنم و ميگويم :”ببين اين كارش به هيچ وجه اخلاقاً…” به اين كلمه كه ميرسم ؛ لحنم تغيير ميكند پوزخندي ميزنم و زير لب ميگويم : ” ميدونم اخلاق يعني منفعت يعني انتخاب آزادانه ولي پس تكليف احساس اون …”
نميگذارد جمله ام را به آخر برسانم . قيافه ي آدمهاي بي طرف را ميگيرد و آرام ميگويد : ” حواست بش باشه روزاي سختي رو ميگذرونه…”
هردو دمغ و گرفته مي ايستيم روبروي هم كه تلفنم زنگ ميخورد و با يك جمله متوجه ميشوم كه حالش اصلاً خوب نيست .
نميدانم خداحافظي ميكنم يا نه ؛همين كه ميرسم صداي ريز هق هق هايش را از دور ميشنوم .
مينشينيم كنار هم تا تولد دوباره ي بغض هاي فرو خورده اش را نظاره گر باشم .
حرف ميزند . سريع حرف ميزند و تمام جملاتش يك مفهوم بيشتر ندارند . تنها يك كلمه : “چرا؟”
درست نميدانم الان بايد عادل بود و قضاوت كرد يا با تمام وجود حق را به او داد . به او كه اينچنين در برابر چشمانم ميشكند .
…………………………………………………………………………………………………………………………
هيچ وقت بلد نبودم براي كسي كه برايم گريه ميكند آغوش گرمي باشم . نوازشش كنم تا در آغوشم تمام آنچه بر او گذشته را به فراموشي بسپارد . هميشه ترجيح ميدادم گوشه اي بايستم و منتظر شوم تا تمام بار مصيبت از چشمانش سرازير شوند تا بعد بيايم و سنگ صبورش باشم .
اين عادت هميشگي شايد بيشتر به اين خاطر بوده كه هميشه چنين رفتاري از ديگران در همچون مواقعي انتظار داشته ام .اينكه به جاي دستهاي مهربان مرا ميهمان نگاه مهربانشان كنند تا بي دغدغه چشمانم خيس شوند . اشك بريزم و بعد شروع كنم به آن قهقهه هاي غير معمول هميشه ام كه پشت بند هر اشك ريزانيست .
شكي نيست كه اين رفتار هر قدر هم به سود طرف مقابل باشد موجب ميشود تا در نظر ديگران بي شباهت به يك مجسمه نباشم . مجسمه اي سنگي كه در مقابل اشك هاي ديگران فقط سكوت ميكند و صبورانه منتظر ميشود تا هر قدر كه ميخواهد براي تسلاي غمهايش اشك بريزد .
…………………………………………………………………………………………………………………………
دستش را كه به سمت دستمال كاغذي توي دستم ميبرد ميگويم : ” فقط اجازه داري اندازه ي همين يه دونه گريه كني و گرنه كسي بهت دستمال نميده …”
ميخندد . تلخ ميخندد . و اينبار اين منم كه چشمانم سرخ ميشوند .
سكوت ميكند . ميداند دوست ندارم كسي بگويد گريه نكن .
بلند ميشوم . دور ميشوم …
ديگر يادم ميرود همان دستمال كاغذي را هم ديگر ندارم .
ميروم همان جايي كه زير برفهايي كه بر گونه هاي داغم مينشست ، سرما را زندگي كرده ام …
ناخن مصنوعي
ناخن هاي مصنوعي را كه با حرارت روي ناخن هاي هميشه كوتاهم ميچسبانم ، ريز ميخندم و شروع ميكنم به غر زدن و شكايت از اينكه اگر يكبار ، فقط يكبار ناخنهايم مثل بقيه ي دخترهاي همسن و سالم بلند شده بودند ديگر نيازي نبود براي از بين بردن عقده هايم دست به دامن اين چنگالهاي عجيب غريب شوم.
ناخن ها را ميچسبانم و راه مي افتم . حتي نميتوانم پاشنه ي كفشهايم را بالا بكشم . اگر اين وضعيت چند دقيقه ي ديگر ادامه پيدا كند مطمئنم زير گريه خواهم زد . وقتي كرايه تاكسي را با وسواس كف دست راننده ميگذارم سنگيني نگاهش را با تمام وجود حس ميكنم . توي دلم به خودم لعنت ميفرستم و از اينكه ديگران خيال كنند از آنهايي هستم كه خيابان را با مجلس عروسي اشتباه ميگيرند ، كفري ميشوم .
به دانشكده كه ميرسم هر لحظه اظطرابم بيشتر ميشود . با وجود اين ناخنهايي كه مال خودم نيست تمام تعادلم را از دست داده ام . حتي نميتوانم گوشي را دستم بگيرم . براي جواب دادن به تماس چند دقيقه تمركز ميكنم تا بتوانم كليد را فشار دهم . تا اينكه موقع بالا رفتن از پله ها يكمرتبه تصميمم عوض ميشود و به سرعت خودم را به دستشويي ميرسانم. انگشتهايم را ميگيرم زير آب گرم و با ناخنها كلنجار ميروم تا جدايشان كنم .
پانزده دقيقه از شروع كلاس گذشته و من هنوز درگيرم …
45 دقيقه طول ميكشد تا جدا شوند . بي خيال كلاس ميشوم كه يكي از همكلاسيهايم را ميبينم .
دليلم براي اينهمه تاخير آنقدر مسخره است كه ترجيح ميدهم توضيحي ندهم. در كلاس را كه باز ميكنم كلاس پر از صداي خنده ميشود . ميپرسم :”استاد ، اجازه هست؟”
لبخند با معنايي ميزند و ميگويد :”بيا تو خانوم…”
حالا حواست هست؟
تصمیم نداشتم بنویسم تا مدتها ؛ تا هر وقت که طاقت بیاورم . انگاری با خودم لج کرده باشم . برای رهایی از وسوسه ی نوشتن سمت کامپیوتر نمی رفتم . خودم را غرق کرده بودم در دنبای کتاب و فیلم و هر چیزی که بوی دیگری میداد .
اعتصاب قلم آنهم از این نوع چیز جدیدی نبود که نگرانم کند . مطمئن بودم مدت زیادی طول نمیکشد که دوباره هوای نوشتن کنم .
و هرچه میگذشت اطمینانم از اینکه این سماجت در ننوشتن ربطی به نا امیدی از پیشرفت و اینها ندارد, بیشتر میشد .
دقیق تر که شدم متوجه شدم اصل مطلب فقط در یک جمله است : ” حالم خوب نیست “
“عدم ” این روزها مامن تمام لحظه های بی قراری من است . وقتی هر روز با عجله خود را به سمت آن درخت میرسانم . چمباتمه میزنم و میروم توی فکر ؛ از یک طرف از اینکه آنقدر وازه ی درد برایم آشناست و اینکه هرگز و هیچگاه , کسی از دردهایم آگاه نمیشود . خوشحال میشوم . یک جورهایی از اینکه آنقدر قوی بوده ام که کسی نداند پشت لبخندهایم یک دنیا غم تلنبار شده احساس رضایت میکنم . از سوی دیگر از دست خودم عصبی میشوم از اینکه هیچ گاه نخواستم کسی را با دردهایم شریک سازم . از اینهمه صیور بودن خسته میشوم .
از همان بچگی عادت داشتم با خودم با صدای بلند حرف بزنم . این روزها میان این جملات گسیخته , این جمله را بیش از هر چیزی میشنوم :” میخواهم مانند دیگران با کوچکترین غمی بشکنم . میخواهم صبور نباشم . میخواهم با هر تلنگری در برابر چشم های دیگران بزنم زیر گریه . ..”
آدمها صبور بودن را با گذر زمان و در مواجهه با مشکلات می آموزند و گاه آنقدر صبوری میکنند که خسته میشوند . درست مثل من…
این اولین باریست که اینگونه اعتراف میکنم . “از صبور بودن خسته شده ام “
و یک حقیقت آزاردهنده تا همیشه : هیچ گاه کسی نبوده که بتوانم از عمیق ترین قسمت قلبم با او سخن بگویم .
………………………………………………………..
وقتی روز بعد از تصادف , همدیگر را دیدیم . حال و روزش بدتر از آن چیزی بود که گمان میکردم .
یک تماس کوتاه , چند جمله ی نا مفهوم و …بیا…
هنوز چند قدمی راه نرفته بودیم که یک مرتبه ولو شد کنار خیابان و : بشین …
نشستم …
گفت و گفت از اظطراب , از اینکه تمام روز تصادف از ترس میلرزیده .
و من فکر میکردم به ابعاد ترسهایم .
به حجم غمهایم . به اینهمه فاصله …
………………………………………………….
از وقتی دیروز سر کلاس این شعر را در دفترچه ام نوشتم مدام آن را زیر لب تکرار میکنم .
وقتی حواست هست ، فقط زیبایی
وقتی حواست نیست ، زیباترینی
حالا حواست هست ؟
………………………………………………..
- تمام این جملات بدون کوچکترین تمرکز و دقتی روی صفحه جاری شد . فقط بهانه ای بود برای آشتی انگشتانم با قلم
- این روزها دارم به یک خط قرمز بزرگ می اندیشم که قرار است روی بزرگترین اتفاق زندگیم سایه بیاندازد .
جامانده
جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و نه دندانهای سفید
فراموشي و خاموشي
تمام تلاشم را ميكنم تا از نگاه هاي آشنا دور شوم.طبق معمول هميشه عينكم را به چشم ميزنم ،سرعت قدمهايم را تند تر ميكنم و فرار ميكنم از سنگيني نگاه هاي دور و برم.از دور كسي را ميبينم كه نميشود برايش توضيح داد دلم تنهايي ميخواهد.نميشود گفت دلم رسم و رسوم نميخواهد . نميشود گفت دلم “تو خوبي ؟” و “چه خبر “نميخواهد.
طبق رسم هميشگي قبل از هرچيز دستم را ميبرم سمت مقنعه ام و با يك لبخند مليح همان طور كه سعي ميكنم او را متوجه كنم كه هيچ كدام از حرفهايش را نميشنوم هندس فري را از گوشم بيرون ميكشم .
………………………………………………………………………………………………………………..
همين كه ميرسم ول ميشوم روي چمنها .دست ميكنم توي كيفم و كاغذ پاره ها را ميچينم روبرويم …
………………………………………………………………………………………………………………..
نگاهت كه با نگاهم تلاقي ميكند . حرفهايم يادم ميرود . تو يادت ميرود بايد از اين خيابان ميگذشتي و من يادم ميرود اصلاً نبايد ميرفتم .
هركدام ميرويم يك طرف خيابان .من پياده روي دست راست و تو سمت چپ. زل ميزنيم به آسفالت خيابان و اداي آدمهاي فراموشكار را درمي آوريم …
…………………………………………………………………………………………………………………
چشمهايم سياهي ميرود . ميبندمشان . با يك دستم پيشاني ام را ميفشارم و با دست ديگرم دستمال كاغذي را از شدت درد مچاله ميكنم .
صداهاي دور و برم رفته رفته كم عمق تر ميشوند. استاد در باره ي “امپرسيونيسم” صحبت ميكند و من به “پوارو” فكر ميكنم . به سلولهاي خاكستري مغزم كه بي گمان آنها نيز “صورتي ” اند . به عكس خاك گرفته ات ،به درختي كه اينهمه سال قد كشيده و مني كه نبودم تا قد كشيدنش را شاهد باشم . به حماقتم كه نكردم گريه كنم . فقط گريه و نه بيشتر …
به غروب آنروز كه نشد بيشتر بمانم . نشد دل سير نگاهت كنم . نشد حرفهاي نگفته ام را درگوشت زمزمه كنم . نشد بگويم زخمهايم دير به دير سر باز ميكنند اما وقتي سرباز كنند ، هيچ چيز نيست كه سوزش چشمانم را مانع شود . هيچ كس نيست كه تو باشد …
……………………………………………………………………………………………………….
صداها كه قطع ميشود چشمهايم را باز ميكنم . خود را كنار پنجره ي دستشويي ميبينم . مچاله شده درست مثل همان دستمال كاغذي صورتي…
انگشتانم را دور ميله هاي پنجره حلقه ميكنم و زل ميزنم به ورقه ي قرصهاي توي دستم .
نميدانم چند دقيقه گذشته ،چند ساعت ، چند سال…ساعتم را كه نگاه ميكنم مثل هميشه باتري ندارد . بلند ميشوم .
مي ايستم جلوي آينه ي بزرگ دستشويي ، شيارهاي سياه روي گونه هايم دهن كجي ميكنند …
……………………………………………………………………………………………………….
راه كه ميروم بهترم . اصلاً وقتي بهترم كه “فقط” راه بروم . راه كه ميروم ، ،غمهايم كه از گوشه ي چشمهايم سرازير ميشوند ، موزيك هايم كه رفته رفته شادتر ميشوند بهترم .
يك بعدازظهر هميشه
از دوركه برايم دست تكان ميدهد ،تا نگاه خسته ام را ميبيند اخمهايش توي هم ميرود .
هر قدم كه نزديك ترمي آيد هراس اينكه طاقت نياورم و اشكهايم سرازير شود بيشتر ميشود .
تا ميرسد با يك سوال هميشگي :
- خوبي ؟
- نه…
ديگر سوالي نميپرسد . فرصت ميدهد تا كلمات را درست و باسليقه كنارهم بچينم .
منتظر مي ماند تا شروع كنم به حرف زدن…
……………………………………………………………………………………………..
به دنبال هم از ميان درختان تند و تيزعبور ميكنيم تا ميرسيم به همان جاي هميشگي .
همين كه ميرسيم تكيه ميدهد به درخت هميشه و من بي اختيار ول ميشوم روي برگهاي هميشه .
به اينجا كه ميرسد ديگر كلامي رد و بدل نميشود . آجرهاي يك ديوار مجازي بينمان بالا ميرود و هر يك فرو ميرويم در پيله ي خود . ديگر كسي نميپرسد ، كسي پاسخ نميدهد . ديگر يادم ميرود كسي چند قدم آنسوتر اين لحظه هاي بكر را با من شريك است .
او نيز مرا …
غلت ميزنم روي برگها ،سرم را ميگيرم بالا و خيره ميشوم به لانه ي پرنده ي بالاي درخت و گم ميشوم در خيال پرنده ي مادر …
………………………………………………………………………………………….
چشمانم را كه باز ميكنم تاريك است .سرم را بلند ميكنم . از پشت نگاه مه گرفته ام ميبينمش كه متفكرانه كتاب ورق ميزند .
نزديكتر ميروم و چمباتمه ميزنم درست روبرويش .
به تندي ورق ميزند و با سرعتي بيشترازتعداد محتويات جعبه ي كنارش كم ميشود .
دستم را كه براي كنار زدن ابرهاي خاكستري در هوا تكان ميدهم ، متوجه حضورم ميشود.
ميپرسد :
- الان خوبي ؟
- ميشه حرف بزنم ؟
و سكوت يعني رخصت . يعني انتظار…
شروع ميكنيم به گفتن.او ميپرسد و من پاسخ ميدهم . من ميپرسم و او…
از خود بيخود ميشوم در اين گرگم به هواي هميشه ي جملات واو كه با فرسنگ ها فاصله واژ هايم را از جنسي ديگر ميفهمد .
آنقدر ميگوييم تا ديگرتاريكي مانع ميشود همديگر را خوب ببينيم .
وقتي نميشود همديگر را خوب ديد اين صداست كه جاي نگاه را ميگيرد .
و اين يعني پايان …يعني وقت رفتن…
………………………………………………………………………………………………..
به دنبال هم از ميان درختان تند و تيزعبور ميكنيم تا ميرسيم به همان جاي هميشگي .
آرام و بي صدا مي ايستيم كنار خيابان و براي تاكسي هايي كه با سرعت ميگذرند دست تكان ميدهيم …
درخانه ام ايستاده بودم و منتظر بودم باران بيايد
باز ديرتر(درسني كه دارم )…
اگر قرار باشد شهوت مرا دوباره دربرگيرد ،اگرميل به عشق و معشوق بودن از من عبور كند ، ميل اينكه كسي بيايد ، سرانجام ، و مرا ببرد .
- شايسته ي آن خواهم بود ، نه ، چنين فكر نميكني ؟
من اين را مانند چنان دردي تصور خواهم كرد ، چنان فاجعه ي بي رحمانه اي ، چنان مصيبتي و پيش از هر چيز ، پيش از هر چيز ، ريشخندي چنان شرور ، يك شوخي زندگي ، نه؟
كه من خواهم گريخت ، كه ميجويم ، اميدوارم ، نيروي گريختن را ، كشيدن فريادي خشمناك و گريختن ، كه ازاو دور خواهم شد ،كه آني كه مي آيد خواهم راند ، آني را كه خواهد گفت مرا دوست دارد و ميخواهد من نيز او را دوست داشته باشم و چنين جنايت بزرگي را مرتكب ميشود كه اين همه دير آمده …
………………………..
گوشه اي از بكري قلم “ژان لوك گارس”نمايشنامه نويس و كارگردان معاصر فرانسوي به نام” درخانه ام ايستاده بودم و منتظر بودم باران بيايد “
…………………….
- گاهي وقتهاست كه كلمات ديگران ، واژه هايي كه به ديگران تعلق دارند بهتراز هر كلام آشنا و مملوكي حقيقت مچاله شده ي درونم را عريان ميسازد . تمام آنچه بايد ميگفتم در سطرهاي بالا آنچنان زيبا جا خوش كرده اند كه ديگر دليلي بر اضافه گويي نميبينم .
- اين روزها بيش از هر وقت ديگري اصول اخلاقي روابط دوستانه را با تعمدي قابل تحسين زير پا ميگذارم . نميدانم شايد اين ابهام در درك آنچه بي اخلاقيست به اين زودي ها پايان نگيرد .
همين چند روز پيش بود كه در برابر چشمان متعجب يكي از دوستانم با صراحت از ميل بي اندازه ام به بي قيدي و خ ي ا ن ت گفتم . و بعد تلاشي بي نتيجه براي توضيح اينكه بي قيدي در فرهنگ واژگان من كيلومترها با ظاهر مشمئز كننده ي اين كلمه فاصله دارد .
و دست آخر هيجان غير قابل وصف او از اينكه اين چنين بي پروا از ناهمواريهاي وجودي خود ميگويم !همين و نه بيشتر…
غير منتظره
“من از وقتي تو نوشته هايم را ميخواني ، مينويسم .
از وقتي اولين نامه را نوشتم . نامه اي كه نميدانستم مفهومش چيست .
نامه اي كه معنايش را تنها در چشمان تو ميافت .
من هيچگاه بيش از سه جمله ي اول اين نامه چيزي ننوشته ام:
هيچ باوري نداشتن . منتظر چيزي نبودن . اميد داشتن به آن كه روزي اتفاقي بيفتد .
كلمه ها از زندگي ما عقب هستند .
تو هميشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودي .
تو هميشه غير منتظره بودي . “
هميشه دشوارترين ها برايم شناخت آدمها و گفتن از آنهاست.
تا جايي كه بياد دارم هميشه ، همه جا و در هر حالتي با هر برخوردي ( كوتاه يا بلند ) افرادي را كه با آنان روبرو بوده ام را از نظر گذرانده و ريز و درشت رفتارشان را تجزيه و تحليل ميكردم .
با هر حركت ، تعريفي جديد از آن فرد در ذهنم شكل ميگرفت و دائماً اين تعاريف در حال تغيير و دگرگوني بودند . آنچه كه اين وسط بيشتر خودنمايي ميكرد تغيير در نوع رابطه ي من با آنان بود كه به طرز عجيبي تحت تاثير و وابسته مستقيم به اين تعاريف در حال تحول بود .
و اين عدم ثبات در تعاريف ذهني از آدمهاي دور و برم بود كه مرا به سوي روابط سست و در اكثر اوقات در آستانه ي فروپاشي ميرساند .
آدمها هيچ وقت تا ابد براي من خوب يا بد ، همانقدر مهربان يا خشن نميماندند . گويي هر روز با فرد جديدي روبرو ميشدم .شخصيت جديدي كه با تكرر برخورد و شناخت بيشتر شكل ميگرفت . گاهي اوقات ترجيح ميدادم افراد را روزمره عنوان بندي كنم . آدمها در ذهن من هر روز يك اسم جديد داشتند . اگر روزي عجول بودن فردي به من اثبات ميشد عنوان آن روز او ميشد : آقا يا خانم عجول! و همينطور روزهاي ديگر از راه ميرسدند و داشته هاي من از آن شخص بيشتر ميشد تا روزي كه عنوان يك روز فردي آنقدر غير قابل تحمل ميشد كه تنها ترين و دم دستي ترين راه حل حذف موقت آن فرد از مجموعه ي روابطم بود . اين رابطه جايي به اتمام ميرسيد و بعد روزها و عناوين دوست داشتني ديگري لازم بود تا آن رابطه از جايي ديگر شروع شود .
او هم جزو آن دسته افراديست كه رابطه با او بارها تا آستانه ي فروپاشي رسيده و هميشه يك حساب سرانگشتي باعث شده عنوان هاي خوب مانع اين اتفاق شوند .
………………………………………………………………………………………………….
روزي كه به عنوان يك فرد جديد او را شناختم . اولين مشخصه هايي كه در ذهنم ثبت شد ظاهر او بود . و اين حقيقت غير قابل انكار كه هميشه ظاهر موجه مجوز ادامه ي رابطه است حتي اگر باطن افراد بيش از ظاهراهميت داشته باشد .
و صدا… دومين فاكتوري كه انسانها را از هم متمايز ميسازد . برخي صداها هستند كه تا هميشه به ياد ميمانند و اين تفاوت در آهنگ صدا نيست در آهنگ كلاميست كه با آن صدا جاري ميشود . تفاوت در آهنگ جملات است نه در زيري و بمي صدا .
آدمهايي كه صادقانه آن چه ميخواهند را به زبان مي آورند هميشه براي من جذاب اند و آنها كه گفته هايشان در نگفته هايشان پيداست جذاب تر .
او يكي از آنهاست . يكي همانند ديگران كه همين تشابه او را متمايز ميكند .
ادامه ي برخوردها هر روز برچسب هاي جديدي به او ميزدند .
و اين روند عنوان ها بود كه هر روز تكرار ميشد . عنوانهاي خوب ، بد ، خنثي …
و آنچه كه باعث تحسين ميشد رويارويي صادقانه ي او در روابط بود اينكه كوچكترين تلاشي براي القاء يك عنوان خوب از خود نشان نميداد .
و اين صداقت بود كه باعث ميشد عنوانهاي بد هم با گذر زمان ديده شوند .
حواس پرتي اي كه ريشه در عدم تمركز و يا بهتر بگويم تعدد موارد نيازمند تمركزداشت .
ذهن آشفته و پر مشغله ي او بود كه راه برقراري اعتدال را ميبست .
عنواني كه بارها و بارها زمينه ي اختلال در مسائل حياتي زندگي او را ايجاد ميكرد .
وهمراه هميشگي اين حواس پرتي ، آرامشي منحصر به فرد كه هرچند بيشتر ساختگي مينمود ولي همين آرامش مصنوعي نيز ديگران را به تحير و صد البتته واكنشهاي منفي واميداشت .
انصاف و پذيرش اشتباه جزء جدايي ناپذير زندگي اوست . هميشه هما نقدر كه حقوق شخصي برايش اهميت دارد حفظ حقوق ديگران نيز از اولويت ويژه برخوردار است .
منطق و توان تجزيه و تحليل مسائل حتي در بدترين شرايط ممكن و رابطه ي تعريف شده منطق و احساس از عنوانهاييست كه گاهاً منجر به چشم پوشي ازبرخي عناوين غير قبل پذيرش نيز ميشود .
اون يكي از آنهاييست كه منطق احساس را قبول دارد و به همان اندازه احساسي كه با منطق همراه است را ترجيح ميدهد . يعني بهترين شكل مالك احساس بودن.
صبور و خويشتن دار …آنچه كه به جد مانع پرخاش و عصبانيت ميشود . ويژگي اي كه در كمتر كسي ميتوان يافت .
الان روزها ست كه او هست . با همه ي عنوانهاي خوب و بد . با تمام صفات دوست داشتني و گاهاً غيرقابل گذشت . او هست با تمام خوبي و بدي هايي كه هر كسي دارد . ودر ميان آدمهاي دور و برم او بيش از ديگران هست نه بخاطر اينكه فرد خاصيست چون حضور او بيش از ديگران ماندگار شده است .
و دليل اين ماندگاري كسي نيست جز خود او …
- تمام آنچه گفتم يادداشتي كوتاه بود براي نوشتن ازكسي كه با او مقياس هاي اندازه گيري تعاريف جديد و فاصله هاي ميان انسانها معناي متفاوتي گرفتند .
- وقتش رسيده نظم را در همه ي زندگيم برقرار سازم. اين روزها در تلاشم همه چيز سر جاي خودش قرار بگيرد . ديگر خبري از رخوت گذشته نيست و اين يعني يك نشانه…!
- اگر بيشتر و بهتر ننوشتم از ناتواني من بود . همين!