چند شنبه ی رنگی

بعضی روزها , بعضی ساعتهاست که انگاری از تقویم جدا شده باشد . از توی تقویم بیرون می آید و میرود درست روبرویت چمباتمه میزند تا مثل یک چراغ چشمک زدن نگاهش کنی و کم کم یادت بیاید .یادت بیاید تا قبل از آن روز , تقویمت را که نگاه میکردی ؛ هیچ فرقی با چند شنبه های دیگر نداشت . اما گاهی وقتهاست که دلت میخواهد مارکر فسفری را برداری یک خط پر رنگ بکشی رویش تا دیگر مثل چند شنبه های دیگر نباشد .

کبوتری ناگهان

دفعتاً آسمان بارید و چشم‌های من ، آقاجانت گفت : چرا گریه می‌کنید،خانم‌جان ؟ این اشک‌ها نرم می‌کنند دل را،سبک می‌شَوید با این اشک‌ها.. نگذارید سبک شود دل‌تان، خانم‌جان، سخت باشد بهتر است این دل ، دوام می‌آورد ، می‌ماند .

                                                                                                            کبوتری ناگهان -محمد چرمشیر

زبان نامادری

جدای از هرگونه تعصبات قومی و قبیله ای و فرافکنی های بی نتیجه ی عده ای , هر دو زبان فارسی وترکی را به یک اندازه دوست میدارم .

پس از سالیان درازی که زبان فارسی را بعد از ترکی به عنوان دومین شیوه ی گفتمان به اجبار برگزیده ام , امروزه برای استعمال هریک از این دو زبان محدوده های مشخصی تعیین نموده ام .

تکلم به هر زبانی موقعیت خاص خود را می طلبد و این بین تفاوتهای چشم گیری درنحوه ی کاربرد آنها وجود دارد.

شکی نیست که زبان ترکی , اشعار و متون ادبی آن به جدّ روح آدمی را جلا میدهد ولی این زبان زیبا هیچ گاه برای من ابزاری برای بیان احساسات فردی نبوده است . هیچ وقت نتوانسته ام با تکیه بر زبان مادری آنچه که میخواستم به زبان بیاورم.
بی آنکه تعمدی در کار باشد خشونت خفیف و پایسته ای در سراسر ادبیات گفتاری ترک ها دیده میشود و در نتیجه بی آنکه بخواهند با یکدیگر سرد و خشک رفتار مینمایند .
مردهای ترک شاید سالی یک بار هم هوس نکنند همسرانشان را مشمول الطاف بی پایان خود کرده و ابراز احساسات نمایند تازه اگر هم قرار بر این باشد که غرور مردانه شان را زیر پا بگذارند و به اصطلاح همسرانشان را بیشتر دریابند ؛ گویش متدوال آنها اجازه ی همچون سخاوتی را نمیدهد . برای من که تصور تکرار جمله ی ” دوستت دارم” یا همان “سنی سِویَرم ” به هیچ وجه ممکن نیست , چه از طرف یک مرد خشک و متعصب ترک باشد چه از طرف یک مجنون ترک !

وقتی نمیشود با زبان مادری به بیان عواطف پرداخت و یا مسائل پیچیده را به مدد آن توضیح داد , چاره ای نمیماند جز اینکه به زبان دومی به نام “زبان زیبای پارسی ” پناه ببریم .

برای من همیشه کاربرد این زبان مفهموم خاصی داشته  . هر وقت که بخواهم مسئله ای را با تمام زوایا و ابعاد به خوبی تشریح نمایم باید فارسی صحبت کنم , هر وقت بخواهم  سر قیمت با فروشنده چانه بزنم , فارسی حرف میزنم . هر وقت بخواهم دل مشغولی های همیشه ام را با کسی  در میان بگذارم ؛ فارسی حرف میزنم . هر وقت بخواهم با کسی دعوا و مرافعه راه بیندازم  , بازهم زبان فارسی ست که بخش زیادی از کلمات لازم را برایم فراهم میکند .

خلاصه که همیشه زبان فارسی به آدم اجازه میدهد بیشتر از آنکه میتواند بی پروا باشد , کمتر خجالت بکشد و راحت تر حق خود را طلب کند حتی اگر در یک شهر ترک زبان به تهاجم فرهنگی متهم شود .

زنا زاده

تمام احساسم زنا زاده اي بيش نيست ،ثمره ي يك ناممكن بزرگ …

سن

تمام وجودم يك سن ميخواهد كه برم بالايش و از آن بالا نعره بزنم . اين حس بي خود تهوع آور كه همه ي زندگيم را به گند گشيده فقط يك چيز ميخواهد ؛ كه برود روي سن، چند ورق كاغذ رنگ و رو رفته بگيرد دستش و آن بالا جملات بي سر و ته را با صداي بلند نشخوار كند . دلم ضعف ميرود براي دوباره رفتن روي سن ، شده فقط براي تكرار بي هدف صامت و مصوت. فقط براي نرمش درد آورعضلات ، فقط براي بالا رفتن …

Eternal Sunshine of The Spotless Mind

ميخواهم مثل هنرپيشه ي زن ” Eternal Sunshine of The Spotless Mind” بروم پيش يك پزشك متخصص اعصاب و روان و تمام حافظه ام را از تو پاك كنم . ميخواهم تمام خاطراتت از بين بروند. آنقدر كه وقتي ديدمت مثل همان هنر پيشه زل بزنم توي چشمهايت و بگويم :” نميشناسمت . “

مطمئن باش هيچ گاه مثل هنر پيشه ي مردش سعي نخواهم كرد جلوي پاك شدنت را بگيرم . مطمئن باش توي خاطراتم دستت را محكم نميگيرم و فرار نميكنم  تا هر دو زنده بمانيم .

خيالت تخت باشد… يكي از آن لباسهايي را كه تو هيچ وقت نديده اي ميپوشم ، عطري را كه هيچ وقت برايت نزده ام ميزنم ، آرام دراز ميكشم روي تخت ، چشمهايم را ميبندم ، لبخند ميزنم و ميروم توي خواب .

بعد آنها يك عالمه سيم و مدار به مغزم وصل ميكنند و من پاك ميشوم از تو .

قول ميدهم نگذارم وسط اين خواب نظرم عوض شود ، نميگذارم پشيمان شوم يا تلاش كنم مدارها از كار بيافتند .

آنها تمام نشانه هايت را ميريزند توي يك جعبه و با خودشان ميبرند .

و من فردا صبح كه بيدار شدم ديگر نه تو هستي ، و نه حتي خاطره ات .

ديگر ميتوانم مثل همان هنر پيشه ،  خالي از تو ، دستهايم را دور گردن كس ديگري حلقه كنم ، صورتم را به صورتش نزديك كنم و لب هايش را ببوسم ؛ حتي اگر تو آنطرف تر ايستاده باشي و بي صدا نگاهم كني .

 

 

سربازهاي دوست داشتني

وقتي هوس پياده روي ميكنم ، براي رسيدن به خانه  دو مسير بيشتر وجود ندارد . سمت راست خيابان كه نه خانه اي آنجا ديده ميشود نه مغازه اي ؛ فقط يك پادگان و تا دلت بخواهد سرباز كه روبروي كيوسك هاي تلفن  بي صبرانه صف بسته اند .

و آنطرف خيابان كلي مغازه و مردهاي سيبيل كلفت و  يك عالمه عكاسي مخصوص عروس و داماد كه هميشه روبرويش يك ماشين عروسي هست كه عروس و داماد لبخند زنان مست باده ي عشق!  دست در دست هم سوارش ميشوند .

و من هميشه مسير اول را انتخاب ميكنم .

اولين باري كه اتفاقي از آن سمت خيايان ميرفتم ، يكي از همان سربازها وقتي از كنارش رد ميشدم گفت :

“پيشنهاد ما براي شبهاي بعدي : از آن طرف خيابان برو . چون اينجا پر سرباز است ! “

و بعد صداي خنده ي دسته جمعي شان …

و من درست برعكس عمل كردم .

از آن روز به بعد سربازهاي كم مو و دلتنگ خانواده  در پياده روي هاي هر روزه ي من سهيم بودند .

هميشه مثل يك شبح از كنارشان رد ميشدم و بي صدا به مكالماتشان گوش ميدادم . بدون اينكه آنها متوجه شوند  چقدر ديدنشان برايم جالب و هيجان انگيز است .

………………….

دارم مثل هميشه از كنارشان رد ميشوم ( نميدانم از كنار آنهايي كه هر روز ميبينم يا آدمهاي جديدي هستند . چون هيچگاه بياد ندارم كه چهره ها را خوب بخاطر سپرده باشم . ) كه شرط بندي شان سر “فارس” يا “ترك ” بودن من شروع ميشود.

آنها به حرفهايشان ادامه ميدهندد و من سعي ميكنم سرعت قدمهايم را كمتر كنم تا بتوانم تا آخر مكالماتشان را بشنوم .

آنكه “فارس” بود ميگويد:”مطمئنم فارسه ! باور نميكني از خودش بپرس” و آن يكي در پاسخ به زبان تركي به من ميگويد :”جوابشو بده تا ضايع شه “

و من بي خيال همه ي اينها لبخندي ميزنم و رد ميشوم . درست مثل هميشه …

……………………………………………………

وارد سونا كه ميشوم  اولين چيزي كه توجهم را جلب ميكند . تخت هاي چند تكه است ( اسمش را درست نميدانم ) پيشتر به جاي اين تخت هاي پلاستيكي تختهاي چرمي شبيه همانها كه در درمانگاهها هست ، گذاشته بودند .

ديدم حالا كه به اين زودي ها قرار نيست باد آنتاليا و قناري و مارماريس و اينها به كله ام بخورد ، بهتر است بروم ول شوم روي اين تخت ها و حمام لامپ كم مصرف بگيرم .

 Imagination هم بد چيزي نيست. ميتواني  در يك فضاي بسته و مرطوب  دراز بكشي روي تخت و چشمهايت را ببندي و صداي مرغهاي دريايي را خيال كني !

………………………………………….

-          اين روزها به طرز وحشتناكي وحشي شده ام . كافيست كسي يك جمله بگويد تا من از حرف زدن با خودم پشيمانش كنم . بعيد نيست اطرافيانم برايم دنبال قفس شير بگردند .

-           دارد دراز ترين شب سال مي آيد . از آنهايي كه هر چه قدر بكشي باز كش مي آيد . انگاري خيال تمام شدن نداشته باشد . خواب شب يلدا هم چيز عجيبي است . ميشود كلي عقده هاي كمبود خواب را برطرف كرد . براي اينكه فقط كمي از شبهاي ديگر طولاني تر است!

-          وقتي يك روز را با يك دوست قديمي ميگذراني ، از آن دوستهايي كه خيلي نياز نيست برايش جملات را در ذهنت ويرايش كني . خيلي نياز نيست چيزي را پنهان كني .؛  تازه ميفهمي چه قدر چيزهاي خوب هست در اين دنيا . اين را ميشود فقط در چند ساعت فهميد . به همين سادگي …

اگه من اون منی باشم که تو میخوای باشم، که دیگه من من نیست، یعنی منِ خودم نیستم

از بحث كردن با آدمهايي كه مثل من فكر ميكنند ؛ بيزارم با آنها كه در نقطه ي مقابلم قرار دارند بيشتر. وقتي با تمام قدرت ميان حرف يكديگر شيرجه ميزنيم ، تازه مي فهمم ما آدمها هميشه و در هر حالتي در حال اثبات خود هستيم . انگاري كار ديگري نداشته باشيم جز حرف زدن . گفتن و گفتن . با شباهتي فراوان به ضبط صوتي كه قبلاً تمام مكالمات را برايمان ضبط كرده باشند و كار ديگري نداشته باشيم جز پخش صد باره ي آنها.
جديداً متوجه شده ام تنها چيزي كه از آن لذت نميبرم ، بودن با آدمهاست . آدمها همه شبيه يكديگرند . گاهي آنقدر احمق كه فقط ميشود به آنها خنديد و گاه آنقدر عميق و پيچيده كه از تحليل تفكراتشان خسته شد .
شايد اين روزها ديگر دليل انس و الفت غربي ها را با حيوانات خانگي بدانم .
وقتي روزهايت را با يك حيوان سپري ميكني ، تنها چيزي كه به تو آرامش ميدهد اينست كه او “يك حيوان است ” همين ! ميتواني ساعت ها برايش حرف بزني ، تا ميتواني طعنه و كنايه بارش كني و هيچ وقت نگران عكس العمل او نباشي . به هر صورت او يك حيوان است با روحيات خاص خودش و شعور محدودش در مقام يك حيوان . و اين سطح انتظار تو است كه نسبت به موجود مقابلت كاهش ميابد .
انتظار با شعور بودن يا لااقل باشعور به نظر رسيدن .خيلي وقتهاست كه شبها قبل از خواب به غير واقعي بودن خودم در طول روز فكر ميكنم . به زماني طولاني كه با ديگران گذرانده ام و در هيچ ثانيه اي از آن “خود واقعي ام ” نبوده ام .
به چيزهايي كه بي اينكه بدانم ريشه شان از كجاست براي ديگران ساعتها در موردشان حرف زده ام . حرف هايي كه مال من نيست . حرفهايي كه از جايي غير از ذهنم بيرون مي آيند .
از وقتي بياد دارم روند ارتباطاتم با ديگران از اهميت ويژه اي برخوردار بوده . و اين نه به اين دليل كه خود را وابسته ي اين روابط ميدانستم بلكه بيشتر از اين رو بود كه گمان ميكردم درهر رابطه اي آن گوشه ها جايي براي لذت بردن از آن وجود دارد .
اين بود كه هميشه سعي ميكردم از هر رابطه اي به روش خودم لذت ببرم و هميشه خيلي زود زماني براي ترك آن رابطه پيش مي آمد هميشه رابطه اي بود كه ديگر نميشد از آن لذت برد . بايد به حال خودش رهايش ميكردي . ديگر نميشد كاريش كرد.
اين روزهاست كه خيال ميكنم از هيچ رابطه اي لذت نميبرم . يا اگر لذتي هست و نيمچه خنده اي سطحي و زود گذر است . فقط براي دلخوشي كه زود بيايد و زود برود .
درست مثل كودكي كه برود بايستد روبروي ويترين اسباب بازي فروشي ، زل بزند به اسباب بازيها ، بعد لبخند بزند و رد شود و يا مثل بادكنكي كه با هيجان بادش ميكني و همين كه ميتركد همه چيز تمام ميشود.
همين لذت موقت و ناپايداري كه از خوردن يك خوراكي حاصل ميشود و شايد كمي عميق تر و نه آنقدر كه براي هميشه زير دندانت مزه كند .
و اين آن سخت ترين كار است : تعريف خود به شكلهاي مختلف براي آدمهاي مختلف وباز هم همان تلاش بي وقفه براي اثبات خود به ديگران .
همين لبخندهاي مليحي كه ناچاريم در اولين برخورد حواله ي يكديگر كنيم تا هيچ چيز براي مصنوعي بودن كم نداشته باشيم و مني كه هرجا و در برابر هر كسي خود را آنگونه كه لازم است نشان ميدهم تا ثابت كنم موجود انعطاف پذيري هستم .
استاد امروز ميگفت : زندگي همه ما در situation هاي مختلف تعريف ميشود . ميگفت در هر موقعيتي آنگونه اي رفتار ميكنيم كه امكانات آن مكان و يا رابطه به ما اجازه ميدهد .
نميدانم اين يعني انعطاف پذيري يا نه . نميدانم چيز خوبيست يا نه اما هر چه هست براي من يك معنا بيشتر ندارد :فاصله گرفتن هرچه بيشتراز خود واقعيم …

اشك هاي يخي

داريم آرام و بي صدا به هم حق ميدهيم تا هريك به نوبه ي خود رفتارش را زير سوال ببريم .
يكمرتبه هيجان زده ميشوم ، صدايم را بالا ميبرم ، تقريباً داد ميزنم و ميگويم :”ببين اين كارش به هيچ وجه اخلاقاً…” به اين كلمه كه ميرسم ؛ لحنم تغيير ميكند پوزخندي ميزنم و زير لب ميگويم : ” ميدونم اخلاق يعني منفعت يعني انتخاب آزادانه ولي پس تكليف احساس اون …”
نميگذارد جمله ام را به آخر برسانم . قيافه ي آدمهاي بي طرف را ميگيرد و آرام ميگويد : ” حواست بش باشه روزاي سختي رو ميگذرونه…”
هردو دمغ و گرفته مي ايستيم روبروي هم كه تلفنم زنگ ميخورد و با يك جمله متوجه ميشوم كه حالش اصلاً خوب نيست .
نميدانم خداحافظي ميكنم يا نه ؛همين كه ميرسم صداي ريز هق هق هايش را از دور ميشنوم .
مينشينيم كنار هم تا تولد دوباره ي بغض هاي فرو خورده اش را نظاره گر باشم .
حرف ميزند . سريع حرف ميزند و تمام جملاتش يك مفهوم بيشتر ندارند . تنها يك كلمه : “چرا؟”
درست نميدانم الان بايد عادل بود و قضاوت كرد يا با تمام وجود حق را به او داد . به او كه اينچنين در برابر چشمانم ميشكند .
…………………………………………………………………………………………………………………………
هيچ وقت بلد نبودم براي كسي كه برايم گريه ميكند آغوش گرمي باشم . نوازشش كنم تا در آغوشم تمام آنچه بر او گذشته را به فراموشي بسپارد . هميشه ترجيح ميدادم گوشه اي بايستم و منتظر شوم تا تمام بار مصيبت از چشمانش سرازير شوند تا بعد بيايم و سنگ صبورش باشم .
اين عادت هميشگي شايد بيشتر به اين خاطر بوده كه هميشه چنين رفتاري از ديگران در همچون مواقعي انتظار داشته ام .اينكه به جاي دستهاي مهربان مرا ميهمان نگاه مهربانشان كنند تا بي دغدغه چشمانم خيس شوند . اشك بريزم و بعد شروع كنم به آن قهقهه هاي غير معمول هميشه ام كه پشت بند هر اشك ريزانيست .
شكي نيست كه اين رفتار هر قدر هم به سود طرف مقابل باشد موجب ميشود تا در نظر ديگران بي شباهت به يك مجسمه نباشم . مجسمه اي سنگي كه در مقابل اشك هاي ديگران فقط سكوت ميكند و صبورانه منتظر ميشود تا هر قدر كه ميخواهد براي تسلاي غمهايش اشك بريزد .
…………………………………………………………………………………………………………………………
دستش را كه به سمت دستمال كاغذي توي دستم ميبرد ميگويم : ” فقط اجازه داري اندازه ي همين يه دونه گريه كني و گرنه كسي بهت دستمال نميده …”
ميخندد . تلخ ميخندد . و اينبار اين منم كه چشمانم سرخ ميشوند .
سكوت ميكند . ميداند دوست ندارم كسي بگويد گريه نكن .
بلند ميشوم . دور ميشوم …
ديگر يادم ميرود همان دستمال كاغذي را هم ديگر ندارم .
ميروم همان جايي كه زير برفهايي كه بر گونه هاي داغم مينشست ، سرما را زندگي كرده ام …

ناخن مصنوعي

ناخن هاي مصنوعي را كه با حرارت روي ناخن هاي هميشه كوتاهم ميچسبانم ، ريز ميخندم و شروع ميكنم به غر زدن و شكايت از اينكه اگر يكبار ، فقط يكبار ناخنهايم مثل بقيه ي دخترهاي همسن و سالم بلند شده بودند ديگر نيازي نبود براي از بين بردن عقده هايم دست به دامن اين چنگالهاي عجيب غريب شوم.
ناخن ها را ميچسبانم و راه مي افتم . حتي نميتوانم پاشنه ي كفشهايم را بالا بكشم . اگر اين وضعيت چند دقيقه ي ديگر ادامه پيدا كند مطمئنم زير گريه خواهم زد . وقتي كرايه تاكسي را با وسواس كف دست راننده ميگذارم سنگيني نگاهش را با تمام وجود حس ميكنم . توي دلم به خودم لعنت ميفرستم و از اينكه ديگران خيال كنند از آنهايي هستم كه خيابان را با مجلس عروسي اشتباه ميگيرند ، كفري ميشوم .
به دانشكده كه ميرسم هر لحظه اظطرابم بيشتر ميشود . با وجود اين ناخنهايي كه مال خودم نيست تمام تعادلم را از دست داده ام . حتي نميتوانم گوشي را دستم بگيرم . براي جواب دادن به تماس چند دقيقه تمركز ميكنم تا بتوانم كليد را فشار دهم . تا اينكه موقع بالا رفتن از پله ها يكمرتبه تصميمم عوض ميشود و به سرعت خودم را به دستشويي ميرسانم. انگشتهايم را ميگيرم زير آب گرم و با ناخنها كلنجار ميروم تا جدايشان كنم .
پانزده دقيقه از شروع كلاس گذشته و من هنوز درگيرم …
45 دقيقه طول ميكشد تا جدا شوند . بي خيال كلاس ميشوم كه يكي از همكلاسيهايم را ميبينم .
دليلم براي اينهمه تاخير آنقدر مسخره است كه ترجيح ميدهم توضيحي ندهم. در كلاس را كه باز ميكنم كلاس پر از صداي خنده ميشود . ميپرسم :”استاد ، اجازه هست؟”
لبخند با معنايي ميزند و ميگويد :”بيا تو خانوم…”