وقتي هوس پياده روي ميكنم ، براي رسيدن به خانه دو مسير بيشتر وجود ندارد . سمت راست خيابان كه نه خانه اي آنجا ديده ميشود نه مغازه اي ؛ فقط يك پادگان و تا دلت بخواهد سرباز كه روبروي كيوسك هاي تلفن بي صبرانه صف بسته اند .
و آنطرف خيابان كلي مغازه و مردهاي سيبيل كلفت و يك عالمه عكاسي مخصوص عروس و داماد كه هميشه روبرويش يك ماشين عروسي هست كه عروس و داماد لبخند زنان مست باده ي عشق! دست در دست هم سوارش ميشوند .
و من هميشه مسير اول را انتخاب ميكنم .
اولين باري كه اتفاقي از آن سمت خيايان ميرفتم ، يكي از همان سربازها وقتي از كنارش رد ميشدم گفت :
“پيشنهاد ما براي شبهاي بعدي : از آن طرف خيابان برو . چون اينجا پر سرباز است ! “
و بعد صداي خنده ي دسته جمعي شان …
و من درست برعكس عمل كردم .
از آن روز به بعد سربازهاي كم مو و دلتنگ خانواده در پياده روي هاي هر روزه ي من سهيم بودند .
هميشه مثل يك شبح از كنارشان رد ميشدم و بي صدا به مكالماتشان گوش ميدادم . بدون اينكه آنها متوجه شوند چقدر ديدنشان برايم جالب و هيجان انگيز است .
………………….
دارم مثل هميشه از كنارشان رد ميشوم ( نميدانم از كنار آنهايي كه هر روز ميبينم يا آدمهاي جديدي هستند . چون هيچگاه بياد ندارم كه چهره ها را خوب بخاطر سپرده باشم . ) كه شرط بندي شان سر “فارس” يا “ترك ” بودن من شروع ميشود.
آنها به حرفهايشان ادامه ميدهندد و من سعي ميكنم سرعت قدمهايم را كمتر كنم تا بتوانم تا آخر مكالماتشان را بشنوم .
آنكه “فارس” بود ميگويد:”مطمئنم فارسه ! باور نميكني از خودش بپرس” و آن يكي در پاسخ به زبان تركي به من ميگويد :”جوابشو بده تا ضايع شه “
و من بي خيال همه ي اينها لبخندي ميزنم و رد ميشوم . درست مثل هميشه …
……………………………………………………
وارد سونا كه ميشوم اولين چيزي كه توجهم را جلب ميكند . تخت هاي چند تكه است ( اسمش را درست نميدانم ) پيشتر به جاي اين تخت هاي پلاستيكي تختهاي چرمي شبيه همانها كه در درمانگاهها هست ، گذاشته بودند .
ديدم حالا كه به اين زودي ها قرار نيست باد آنتاليا و قناري و مارماريس و اينها به كله ام بخورد ، بهتر است بروم ول شوم روي اين تخت ها و حمام لامپ كم مصرف بگيرم .
Imagination هم بد چيزي نيست. ميتواني در يك فضاي بسته و مرطوب دراز بكشي روي تخت و چشمهايت را ببندي و صداي مرغهاي دريايي را خيال كني !
………………………………………….
- اين روزها به طرز وحشتناكي وحشي شده ام . كافيست كسي يك جمله بگويد تا من از حرف زدن با خودم پشيمانش كنم . بعيد نيست اطرافيانم برايم دنبال قفس شير بگردند .
- دارد دراز ترين شب سال مي آيد . از آنهايي كه هر چه قدر بكشي باز كش مي آيد . انگاري خيال تمام شدن نداشته باشد . خواب شب يلدا هم چيز عجيبي است . ميشود كلي عقده هاي كمبود خواب را برطرف كرد . براي اينكه فقط كمي از شبهاي ديگر طولاني تر است!
- وقتي يك روز را با يك دوست قديمي ميگذراني ، از آن دوستهايي كه خيلي نياز نيست برايش جملات را در ذهنت ويرايش كني . خيلي نياز نيست چيزي را پنهان كني .؛ تازه ميفهمي چه قدر چيزهاي خوب هست در اين دنيا . اين را ميشود فقط در چند ساعت فهميد . به همين سادگي …