این روزها دور و برم اتفاقات زیادی می افته . قسمتی از اونها به من مربوط میشه و پاره ای دیگر در آینده ی نه چندان دور بخشی از زندگی من میشن . چیزهایی هم هست که حجم کوچک مغزم توانایی هضمشون رو نداره . چیزهایی که از بیشتر دونستن درباره شون به طرز آشکاری فرار میکنم . نمیفهممشون . اینکه چرا از زندگی من سر در آوردن و تاکی خیال موندن دارن .چیزهایی که اونقدر سریع اتفاق می افتن و اونقدر غیر واقعی به نظر میرسن که گاهی خیال میکنم تمام اینها توی خوابه. آنقدر غیر قابل باور که چاره ای جز باور کردنشون ندارم . ساده از کنارشون رد میشم بی اینکه زمانی برای عمیق شدن در موردشون اختصاص بدم . در واقع چاره ای جز این ندارم . یا باید باورشون نکنم و برای شناسایی ماهیت اونها شاید هفته ها وقت بذارم یا احمقانه باورشون کنم و برخلاف منطقی که همیشه بهش معتقد بودم این چیزهایی که هیچ منطقی تاییدشون نمیکنه رو به راحتی بپذیرم.
فکر میکنم باز هم زندگیم به مقطعی رسیده که باید صبور تر از همیشه باشم , هرچند همیشه بودم . وقتی میگم همیشه هیچ شکی از بکار بردن این کلمه ندارم . قطعاًهمیشه!
برای من صبور بودن همیشه توی زندگیم جزو عادتهای ترک نشدنیم بوده . اینبار هم به خودم ثابت میکنم که صبور بودن کمترین کاریه که میتونم بکنم.:)
……………………………………………………………………………….
میدونی یه چیزی هست و همیشه منو شگفت انگیز میکنه اعتقاد قوی به یه دعای خاصه . تو تمام سالهایی که با این دعا آشنا شدم بارها و بارها معجزه ی اون رو دیدم . تو بدترین شرایط خوندش مثل آب روی آتیش آرومم کرده و خیلی زود اجابت دعام لبخند شیرینی روی لبم نشونده.
امروز هم معجزه ی اون رو برای صدمین بار با چشمای خودم دیدم . همینه که هیچ وقت این یه تیکه کاغذ با ارزش رو از خودم جدا نمیکنم .
ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/٧/٢