دوباره درد سراغم آمده و مثل همیشه امانم را بریده . دستهایم را توی جیبم میگذارم و با تمام قدرت مشتهایم را گره میکنم تا شاید کمی , فقط کمی از دردهایم بکاهد .راه میروم و هر لحظه به این حقیقت که به زودی کف خیابان پخش خواهم شد نزدیک تر میشوم.
راه میروم و مطمئن میشوم الان است که بی افتم . سرم گیج میرود ولی بی اختیار قدم بر میدارم. راه میروم و سردر مغازه ها را از نظر میگذرانم تا زودتر داروخانه را پیدا کنم .
از دور که نئونهای داروخانه را میبینم , قدمهایم سریعتر میشود . خدا خدا میکنم که نسخه پیچ زن باشد که اگر نباشد خیلی آرام و بی تفاوت راهم را میکشم و میروم . با خودم میگویم جراتش را ندارم که بروم جلوی یک مرد و بخواهم از توی قفسه پشت سرش یک برگ قرص معلوم الحال به من بدهد و بعد هم به روی خودش نیاورد که این رنگ پریدگی از چیست . بعد توی دلم کلی به خودم بد و بیراه میگویم و کنایه میزنم که این مگر تو نبودی که همیشه داعیه سر میدادی و میگفتی این قضیه یک پدیده ی کاملاً طبیعیست و نباید برایش خجالت کشید .که میگفتی اشکالی ندارد کسی بفهمد برای چه غش میکنی و رنگت مثل گچ سفید میشود و حالت تهوع راحتت نمیگذارد . که میگفتی این قضیه هم مثل تمام اتفاقاتی که برای همه می افتد است و نباید گنده اش کرد . تا بیایم پاسخ دهم رسیده ام جلوی داروخانه و با تردید داخلش را دید میزنم . خیالم که راحت میشود میروم تو و می ایستم جلوی زن نسخه پیچ .
دستهایم را از توی جیبم در می آورم و اسکناس مچاله شده را میگذارم روی پیشخوان و ورقه ی قرص را میچپانم توی مشتم و میزنم به چاک…

من مي فهممت دركت ميكنم … ( با لحن اميد)…. اين حس مشترك رو خيلي خوب گفتي … هرچند خيلي اذيت ميكنه … هرچند عرصه رو تنگ ميكنه اما ميگن بودنش بسي بهتر از نبودنشه …