میلرزم…سرد است…میلرزم و راه می روم . لنگان لنگان از سایه ها فاصله میگیرم .
هیچ چیز به اندازه راه رفتن زیر باران در خیابان محبوبم سرمستم نمی کند. این خیابان دقیقاً همانیست که از پیشترها نماد این شهر بود برایم. تمام تقدس یک شهر یکپارچه در این چهارراه بود و این نمایشکده.
این نمایشکده که گاهی عبور از مقابلش گونه هایم را سیراب می سازد. نه بخاطر غمی نامفهوم و نه از شادی مسحور کننده ای که راه به جایی ندارد جز جویباری بی سرانجام. بلکه از جوششی عمیق و از شیفتگی بی همتایی که از نخستین روزهای حیاتم سرسختانه در تار و پودم ریشه دوانده. از این دوست داشتن بی انتها که حتی دم و بازدمی در فضایی آغشته به آن مرا لبریز می سازد.